تــــــــوبَــغَــل خُـــــ♥ــــدا

اَگــَرخــُدانَــبوداَحــَـدی شَــهـیــــــدنـــِـمیشــُدپــَــس تاخـُـداهــَست میــتَوان شَـهیدشُـد

سلام دوستای خوبم...!خوبید؟خعلـــــــــــی دلم واسه همتون تنگ شده بود،داشتم کامنتاتون رومیخوندم یه لحظه اشک توچشام جمع شد ممنون ازمحبتایی که بهم دارید...دلم واسه همتون یه ذره شده بخدا 

ازهمتون ممنــــــــــــونم که برام دعا کردیدولی....:(

نمیدونم شایدقسمت اینه....خعلی دلم میخواست که مث قدیمادوباره برگردم پیشتون امامتاسفانه....

ازتون میخوام که حلــــالم کنیـــــــــــد،دارم میرم یه جایی که شایددیگه هیچ وقت نتونم برگردم....

 

ازهمتون ممنونم که این همه وقت منوتحمل کردید،اجرکم عندالله...:(

دلم برای همتون تنگ میشه موقع نمازام برای همتون دعامیکنم ازتون خواهش میکنم دعام کنید:(منوببخشید

دیــــداربـ....ـــه شایدقیامت....

چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 21:26 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |

ســَلام دوستـــای خوبـــَم!دلـــــــَم بـــَراتون یــــه ذره شده

یـــه مشکل بــــُزرگ برام پــــیش اومده کــــه نمـــیتونم دیگـــه وبمــــو آپ کــُنــم تـــوروخــُدابـــرام دعـــاکنیـــد

ازهمــــه کسایــی کـــه توایــــن مُـــــــــــدت تنهـــام نــذاشتـــن ومنــوباکــــآمنت هـــآی قشنگشون همراهـــی کردن  سپـــاسگزارم... راستــــی جواب کامنتاتــــون رو توپست قبلی دادم:)

امیــــدوارم یـــه روزی بتونـــــم محبـــت هــاتون روجبـــران کـــنم

خـــِعـــلی دوستتـــــون دارَم!!!!

بـــــــه خــــُدامیسپــــارمتـــون

التمـــــآس 2a

شنبه هشتم شهریور 1393 | 19:56 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |

ابراهيم هادي اسوه ي شجاعت ، رشادت ،مروت ، ديانت و صاحب مدال شهادت است...

دلم گرفت و آمدم بعد از مدتها برايت بنويسم اي ابراهيم .....

همه از من سراغ صاحب خانه ام رامي گيرند .مي پرسند اين ابراهيم شماكجاست ؟ مي گويم : نمي دانم

مي پرسند نشاني از او داري؟

مي گويم :نه ، اما مي گويم كه اينهانشاني نمي خواهند فقط منتظرند كه صدايشان كنيد، همين و بس .

راست گفتم ؟؟؟ مي پرسند از او چه مي داني كه مهمان خانه اش شدي؟ و من مي گويم نامت را در جايي ديدم و از تو خواندم ،از تو خواندن همانا و دنبالت گشتن همانا...

مي پرسند چرا هميشه از خداخواست كه گمنام بماند ؟ شايد اين باشد پاسخت كه گمنامي صفت ياران خداست.

صدايت مي زنم ، مي دانم مهمان نوازي اما كمي با من حرف بزن !!! كمي صداياين بنده ي خطاكار را بشنو ،

واسطه اي شو بين من و بين پروردگار.

در سراي بي نور دلم ،تو نوري از عشق به خدا را در وجودم دوباره روشن كردي .يادت هستچه چيزهايي به تو گفتم ... يادت هست خواسته هاي مرا ؟ اذان تو در ميدان نبرد لرزاند دلهايي را نه دل خودي بلكه دل بيگانه را ، درست است ؟

پس منتظريم يك اذان هم در گوش ما بگو شايد دلمان بلزرد و ديگر منتظر لرزشهاي بعدي نباشد

كاش مي شد ..

از تو كه مي خوانم گاه دلم مي گيرد و اشك بر رخ مي نشانم .... با اين دل ويران شده نجوا مي كنم كه اي دل تا كي خودت را به دست احساست مي سپري ؟

تا كي نفس، بايد تو را كشان كشان ببرد ؟تا كجا مي خواهي پيش روي؟

فقط ادعايت مي شود ؟؟؟چه زيباست داستان زندگيت كه به يادگار نهادي .

اگر زيبا باشي زيبا خواهي ماند .تو خوب زيستي و حال زيبايي ات براي همگان جلوه مي كند .دريايي كه در آن گام نهادي پر بود از صيادان، اما تو فقط خورشيد را مي ديدي و پيش مي رفتي ، اگر در دام اسيرهم مي شدي خود را رها مي كردي كه باز پيش بروي .چه دستاني را كه نگرفتي و سوي روشنايي نبردي .

چه وجودهايي را كه از تور صيادان رها نكردي و به دل دريا نسپردي

چه زيبا رفتي به سويش اي اسوه ي شجاعت و ايثار . گاه كه دلم مي گيرد .با خود مي گويم آيا نگاهي هم به ما مي كني يا نه ؟؟؟ شايد عجيب بود براي خيلي ها

و جاي سوال كه چرا از ميان همه خوبان درگاه مقرب خدا من خانه تو را برگزيدم؟چرا مهمان خانه تو شدم ؟چرا برايت مي نويسم و از خود مي گويم ؟ براي خودم هم عجيب بود اما مي داني چرا ؟


 

ابــراهیم نوشت:شَلَمچه بودیــم...هَرکسی نامِ یِک شَهیـد نَصیبَش میشُد...چَشمانَم رابَستَم ویِکی را

بَرداشتَم آمَد بهـ نام ابراهیــم...ابراهیمــ گَمنــام ...ابراهیــم جـان ببَخـش اگَرلایقــ نامَت نَبودَم اماتومـَرا لایِق دانستی...

بــَرادر ابــراهیم ببخـــش کـه باگُستاخی تَمام بـَرادرخَطابَت میکـُنَم دَرحــالی که تَحبــسُ الدُعــا شـُده ام وَغــَرق دَر گـُناه...

گُـل دُختَــرنوشت: حُلول رَمضــان،مـــاه بَندگی خـُدا تَبریــک...سَر ســُفره هـای افطــارتـون مَن رو ازدُعــای خیــرتــون بی نصیــب نذاریـــد(وگــرنه میکُشمتــون)

یـــکی ازدوستــان حالــشون وخیــم هست...دربَــخشccuبــــه سَرمیبَرَند...بــه دُعای هَمـــَتون نیــآز دآره براَش دُعــآکُنیـــد...

یـــاعلـ ـ ـی!!

پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 11:28 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |

 Click for larger version

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري

کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي

اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟

برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما

کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت

کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟


ســَلام خــِدمــَت همه دوستـــای گــُلم!گــُل دُختــَر بالاخــــَره بــــَرگــَشت...

خـــعلی خـــوشحــــالَـــم دلَـــم واســـتون خعلـــی تَــنگ شــُده بــود

ازدوستـــانی کـــه توایـــن مــُدَت باکـــامنــت هــآی زیـــباشــون همراهیـــم کردن بسیـــارسپــاسگزارم

امیـــدوارم بتــونــم جبــــران کنـــَم

حــَق نــِگــَهدارتــون...

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 11:8 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |


افسران - چــــادرم...

اون دخترایی که وقتی دو تا لات میبینن عوض لبخند چادرشونو محکمترمیگیرن...

دخترایی که چادرشون خاکی وگلی ووخیس میشه ولی ازسرشون بازنمیشه...

دخترایی که سرشون بره چادرشون نمیره...

دخترایی که آروم وسنگین قدم برمیدارن،که مبادا دل نامحرمی بلرزه...

دخترایی که زیبایی شون روعرضه نمیکنن به هرکس وناکسی...

دخترایی که ازهرکس وناکسی دل نمی برن...

دخترایی که بهشون میگن امل ولی بازم سکوت میکنن تامبادا ترک برداره چینی نازک عفتشون...

دخترایی که میراث زهرا(سلام الله)را خوب حفظ کردند

مث ماه یه دونه اند!باید قدرشونو دونست...

برای سلامتی شون صلوات:)


سـَلام دوستــای عزیــزم!خوبیــد؟امیـــدوارم که حال همتـــونnice باشــه!

میلــادامــام علـی(علیــه الســلام)روتبریک میگـــم،مخصـــوصا به هــمه پدرهــای عزیـــزومخصـــوص تراز

اون بــه بابـــای خــوب خــودم. ایشـــالله خداسایه شون روازســـرمــون کم نکنـــه!

پیـــروفرمایشات پدرگرامی بنـــده موقــع امتحــانات نــت وگــوشی و...فیلتــــر(تحـــریــم)می باشــد.

خلاصـــه مابساطمــون رو تایــک ماه دیگــه بستیـــم...

دلم واســ همــتون تنگ میشــه خعلـــی زیــاد خو بســه دیگــه طاقت نـدارم اشکــام فوران زد

بســـی زیــادخــواهشمندم د عــاکنیدامتحــانامـــو 20حالـــاامسال به 19هم راضــی هســیم منتظر

کامنــت های قشنگتـــون هستــم تنهـــــام نذاریدا!!

حلــالــم کنیـــدشایــدرفتـــم ودیــگه برنگشتـــم

علـــی یـــارتـــون

امضــا:گــُل دُخـــتَــر...


سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 11:30 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |


پس ازآفرینش آدم،خدابه اوگفت:نازنینم!

باتورازی دارم...اندکی پیشترآی

آدم آرام ونجیب آمدپیش

زیرچشمی به خدامینگریست

محولبخندغم آلودخدا،دلش انگارگریست...

نازنینم آدم!(قطره ای اشک زچشمان خداوندچکید)یادمن باش،که بس تنهایم!

بغض آدم ترکید،گونه هایش لرزید...به خداگفت:من به اندازه گلهای بهشت...نه...به اندازه عرش...نه...من به اندازه تنهاییت،ای هستی من،دوستدارت هستم.

آدم کوله اش رابرداشت خسته وسخت قدم برمیداشت...!راهی ظلمت پرشورزمین...

زیرلبهای خدابازشنید:نازنینم آدم!نه به اندازه تنهایی من...نه به اندازه عرش...نه به اندازه گلهای بهشت...که به اندازه ی یک دانه گندم...توفقط یادم باش!


پیـــ نوشــت:شب لیلــه الرغــائب،خدایی که ازمن به من نزدیکتــراست...صدایم کرده تااجابت کند خواستــه هایم را...

درحـــدی نیستــــم کــه حقـــی برمــن داشتـــه باشیــدلکــــن به عنــــوان خـــواهری دلشکســـته ازهمتــــون میــخواهم مـــرانیز یـــــادکنیـــدو بــــرایم دعـــاکنیـــدمنم برای همتون دعــا میکنـــم

میـــلاد امـــام محمـــد باقــــر(ع)روهم تبریــــک میگـــم

<الهــــی الحقـــنی بالـــشهداوالـــصالحیـــن>


tags:لیله الرغائب, خدا, آفرینش آدم
چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 | 19:40 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |



شـــُهَـدا...!

کوچیده اید زود،مگر صبرتان کجاست؟؟؟

من میرسم ز ره تورا به خدا پابه پاکنید...

یک کوله بارحادثه و یک کوله راه عمر،

بایدگذشت...

برایم دعاکنید

پینوشتــ1:این مـَدت یکم حالم روبه بارانــاستــ برایم دعــاکنید!


ازهـَمـه ی دوستای مـَجازی عـَزیزَم که مـنوهَـمراهـی میکنیــدنَهایـَت تــَشَکـُررودارم  

بـِبخشیــداگه دیــرآپ میکـُنم،دعایم کنیـدخــُدایاریـــم کنــد،تاازاین سَردرگــُمیـ هـاواز


ازبـَندوحصــارتن آزادشوم


tags:شهدا, صبر, دعا
چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 19:1 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |

سوگند به ایزدوبه قرآن مجید

سوگندبه حیدروبه زهرای شهید

نامردم اگرسیه به این تن نکنم

گورپدرِ عیدِمن وسال جدید

قصدجسارت به هیچ کس رونداشتم...

امیدوارم عیدتون فاطمی باشه وزیرسایه حضرت مادر(س)سال پرخیروبرکتی روداشته باشید!

وازاینکه تومدتی که نبودم تنهام نذاشتین خعلی متشکرم!جبران میکنمSmiley

این روزهــا دلـ ــَ ـم ماننـد پـهــلـــویتــاט شده...

میخواهـم دستِ دلــ♥ــم را بگـیـرے و دعایـش کنے...

آخر میگـویند دعاے مـــــادر معجزه میڪـند ...

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 21:12 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |


عَـجـَب ماهیـه اِسفـَنـد...

حَمیدباکـِری:6اِسفـَند

حاج حُسِـین خـَرازی:8اِسفـَند

اَمیرحاج اَمیــنی:10اِسفـَند

حاج اِبراهیـم هـِمَـت:17اِسفـَند

حُجـَتُ الله رَحیـمی:18اِسفـَند

عَـبدالحـُسـِین بُرونسی:23اِسفـَند

حاج عـَباس کَریمی:24اِسفـَند

مَهدی باکـِری:25اِسفـَند

مَـنبَـع:http://www.beeyragh.blogfa.com/

پوستر حرم امام رضا


گذشت آن زمانی که میگفتند:کبوترباکبوتر،باز با باز!

حالاکبوترباگنبدطلای رضاست وبازما تنها!

حال وروزم خوش نیست این روزها...

همه خوشحالندوشادمان ازسال نویی که درپیش است ومن...نگویم بهتراست

دراین حال وهوابودم که هوای امام رضا(ع)هوایی ام کرد...

عازم حرم امنش هستم،پناه میبرم به اویی که بی بهانه من راپناه داده...


پی نوشت 1:بالاخره قسمت ماهم شد که بریم پابوس آقا...

به یادهمتون هستم وبرای همتون دعامیکنم فقدبه یه شرط که شما هم منوتنهانذارید:)

دعاتون میکنم،دعام کنید...

کــامنت یادتون نــَره هاوگرنه من میدونم وشومــا:)

حلـــالــَم کنین

پی نوشت2:گـُل دُختـــَربازگـــَشت:)

نیگـــران نباشیـــدهمتــون رودعــاکــردم:)برای تک تکتون دعای مخصوص فرمودم:)



دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 19:39 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |


پوستر با کیفیت وفات حضرت معصومه (س) 1391 - هیئت انصار المهدی شهدای تنکابن

بــَنـی اُمــَیـه داغ بــَرادَر را بــه سیــنـه خــواهـَر گــُذاشــت

وَ بــَنـی عــَباس داغ خــواهــَر رابــه سیــنــه بــَرادَر...


یک بسیجی کوچک
زیرلب دعا می‌خواند
بین خواب و بیداری
روز و شب دعا می‌خواند

لحظه دعا کردن
بی‌قرار و گریان بود
شانه‌هاش می‌لرزید
مثل مو پریشان بود

ناگهان پرستو شد
از بهار، دیدن کرد
این پرنده عمرش را
صرف پرکشیدن کرد
 
بلبلی غزل‌خوان بود
قطعه قطعه پرپر شد
از صدای ایثارش
گوش آسمان کر شد

رفت و جای او در دشت
لاله‌ای دمید از خاک
آن جوان خاکی پوش
آن دلاور بی‌باک

گرچه رفته است، اما
این به جز سعادت نیست
زنده کردن یادش
کمتر از شهادت نیست

یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 20:18 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |

اسمان بارهابه خود،اوراچون ملائک دیده بود.

آری دیده بودسجده های پرزرق اخروی اش را

دیده بود رخ همیشه پرفروزش راوچه عاشقانه دعاهای عرشی اش رالبیک گفت.

من اورابارهادیدم وولی ندیدم وحسرت نگاه های ندیده اش رابرجگرم گداخته ام.

شایدآیدآن روزی که ماهم مصاحبتی باعرش اعلی دراین فرش خاکی داشته باشیم.

دهه ی سوم انقلاب روانه شدن بوی شهیددرکوی وبرزن این جامعه شهیدازیادبرده چه حگمت عظیمی رادرخوددارد؟جزاین نیست که دل من ومارابسوزاندوبه رخ بکشدجوانان عرشی اش را!

عاشقانه ترین ربایشی رابه دیدگانم شاهدم،حجت الله به حق حجت خدابرزمین بود،که نگاه نافذش برهرکه اثرکرد،دگررهایش ننمود.

اوبه راستی مردخدابودولی درحیرتم که چراتابوددرکش نکردم،ولی شایدهم ظرفیت وجودیم این مجوزراصادرننمود.

وجودبی وجودم هرلحظه داغ شقایق هایی رابردل خودنهفته داردکه اگرازنهان فریادکشم آفاق به لرزه درآید.مابه عمری بیهوده سینی برخودگذاشتیم وهنوزکه هنوزه پرازعیبیم وکارمان حل نگشته.باورم این است هرکه شهدشیرین شهادت رانوشیدقطعا تعلقات رادرخودکشته است وبه درجه ای ازلیاقت نائل شده که آسمان رامتبرک میسازدوعرشیان درفرش به نام نامیش مفتخرند.

ولی ماراچه شده است که دائم الذکرمان شهادت است ولی هیچ احساسی ازوقوعش نداریم.به یقین عیب درخودمان است وظرفیت رفع عیب درنهانمان نیست.

خدارابه حق همین روزان وشبان قسم که یاری دهدبه من وامثال من که بارسنگین راه شهداراتاآخرسلامت به مقصدرسانیم وروسیاهی،روزی آخرکارمان نشودوشماای رفیق شهیدمان دعاکن تاقدری حالمان بهترشود وگمان مبرکه یادت رابه نسیان برم چراکه یادی که حقش فراموشی نیست یادشهداست...

شایددل خفتگان مریض احوال زمانه باکلام بی ذوق وشعورشان همه درک مارابه سخره گیرند ولی بازباتمام قوا به راهت ادامه میدهیم.

سلام سلام100تاسلام

میدونم همتون ازدسم ناراحتیدولی من همونطورکه قول داده بودم روز بعدامتحانات اومدم که بیام اما...اما...

آمد به سرم ازآنچه میترسیدم :|بعله ودیدم که شارژنت بنده تمومیده است.

واینکه اولاازهمتون واقعاعذرخواهم:(شرمــنده

ودوماازهمتون ممنونم که منوتواین مدت تنهانذاشتین

اجرتون باشهدا:)

سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 13:56 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |

فقط یک جا مانده می فهمد رفتن تا کربلا یعنی چه...!

تو می خواستی بپری تا خدا...

کوفیان برای همین دوره ات کردند

اصرار آنها بر ماندن و

اصرار تو بر رفتن 

بدجور پیکرت را

پاره پاره کرد


سَلام  سَلام100تاسَلام خـِدمـَت هَمه دوستان عَزیز...مَن نِمیدونـَم الان بایَـدتـَبریک بــِـگــَم یاتـَسلیَـت خُلاصه یَــلداتون مُبــــ:)ــارَک واَربَعینــِتون تَسلیَـــ:(ــت وهَردوتاش(یَــلداواَربَعینــِتون)حُــسِــینی...

واَما اَصل موضوع هَمونطورکه خودِتون میدونیداَیام پــُــررَنج وغَم وغـُصه اِمتـِحانات فــَرارِسیده(عَرض تَسلیــَت)خَلاصه ماهــَم رَفتــَنی شُــدیم امااماوامامـــَدیونیداگه گـــُــل دُختــَروتَــنهابِــذاریدا(عاقــِتون میکُنــَم.خخخ)دَرعــَوَض مَنَم جُبران میکــُنـَم بَــراتون...امااصلانــِگران نَباشیدا گُــل دَختــَربه زودی زودبــَرمیگــَرده پیشتون:)شــُماهــَم دُعاکُــنیدامتِــحانامو عالـ:)ــــــی بِــدَم...

"دِلــَم واسه هــَمَــتون تَــنگ میشه..."

یاعـَــلی


شنبه سی ام آذر 1392 | 16:41 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |

 

غارت عمامه

از اینجا آب میخورد

"دادگاه ویژه روحانیت کوفه

حکم خلع لباس تو را

صادر کرده بود!"(شب اول محرم)

شب به خیر عمه
و سه ساله پر...!(شب سوم محرم)

هر چه مدینه 

تشنۀ "پهلو" بود!

کوفیان تشنۀ

"فرق سر" هستند...!

نوبتی هم که باشد

نوبت  قاسم  است....(شب ششم)

سه شعبه آمد

تا به همه بگوید
علی، اصغر ندارد
و تمام علی های حسین
اکبرند...(شب هفتم)

اول از کشتن تو
پرهیز می کردند
بعد که مطمئن شدند
علی هستی نه محمد
 دیدند نه انگار!
ضربه زدن به تو
کیف دارد!(شب هشتم)

عمود آمد

تا پینه های

پیشانی ات را

محو کند


اینان عمری به همه گفته بودند

پسران علی هم

مثل پدرشان

بی نمازند...(شب نهم)


پی نوشت:

دقیق کن مرا

در خودت

زندگی ام

بوی گند

کوفه

میدهد!

ایام محـــــــرم روبه همتون تسلیـــــــت میگم:(

التماس دعاتواین روزا!


دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 15:53 | ◕‿◕گـُـلــ♥دُخـتــَر◕‿◕ |

Shik Them